سياووش...
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦  

گفت این جام جهان بین به تو کی داد حکیم        گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد

صدای غم انگیز ساز ..... سکوت..... شیشه ی بخار گرفته ......... سرمای

 اتاق .......... لرزش دستام......

صدای ناظری ...........

"یک شب آتش در نیستانی فتاد.........

سکوت...... یه قلب بی قرار .........دوتا دست سرد و لرزون ...... سوز سرمای

 شهر......

برف پراکنده و گهگاهی که اطراف تیر چراغ برق کاملاً معلوم می شه.......

قطرات ریز و سرگردون برف.....     منو یاد دل آشفته ام می اندازه .....

" به تو گفتم حذر از عشق ندانم....  

محبوب پاییزی ات ، تو سرمای زمستون.........دستای گرمتو می خواد !

عشق زمستونی ِ من......... با برق نگاهت....... خیره ام کن!

"..............دو سرگردان بی حاصل ........

من از افسون چشمت مست و ........

 

تو سرمای زمستون پا توی این دنیا گذاشتی ... چه فصل قشنگی.......

سرما........سوز .... برف ....ها کردن دست...... سوز..... برف........ گرمای

 بخاری..... عشق ....

سرمای بیرون........ گرمای درون..... سرمای بین آدما........... گرمای تو قلب

 عاشق......

وقتی به دنیا اومدی گریه کردی..... مثل همه ی آدما ..... اما نه ! نه  مثل همه ی

 آدما !

و می دونم چرا..... چرا تو جور دیگه ای گریه می کردی.....

 

گریه بسّه ! چشمای قشنگتو باز کن....... ببین.... با چشمات ... حس کن .......

با قلبت ...

اما نه همه چیزو ..... این دنیا پر از زشتی هاست ......

تو حق داری فقط اونایی روبا قلبت حس کنی که مطمئنی قشنگن !

 

کاش الان کنارت بودم.... دستت تو دستم بود.... تا می دیدی و حس می کردی- با تمام

 

وجودت- که با تمام وجودم .... دوسِت دارم....

" اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم......................... 

 

دوست دارم زود تر این لحظات انتظار بگذره .... لحظات سردر گم وسرد و

بی کس .......

زودتر بیا........ زودتر بیای تا توی چشمات زل بزنم .....

بیا تا ببینم که " عشق  جاویدان من " داره بهم لبخند می زنه ....

بیای و با همه وجود تو آغوشم بگیرمت و بهت بگم.............

" تولدت مبارک"        

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦  

کلمات کلیدی:
 
قاب عکس خالی
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦  

از وقتی که به خودم اومدم٬ میبینم ۲ روزه که نشستم یه گوشه و خیره

شدم  به سفیدی دیوار...

اینجا چه خبره ؟ چرا انقدر دور برم شلوغه؟ سیل آدماست که اینجا در رفت

و آمدن .... آره خیلیاشونو می شناسم... همه دوستام و آشناها هستن....

یه سری روهم نمیشناسم.

نمی دونم چرا لباس مشکی تنمه ؟ من کی لباس مشکی پوشیدم؟

 همه یکی یکی می آن پیشمو یه نگاه مملو از غم و ترحم بهم می کنن و

 بعد چند لحظه دستمو تو دستشون فشار میدن و میگن غم آخرت باشه ...

 بعدم سریع خودشونو یه جایی دور از چشم

 من گم و گور می کنن؟ من نمی فهمم اینجا چه خبره ؟ یکی به من

بگه ...

خدایا.... چه اتفاقی افتاده ؟

.......................................

یه دفه چشمم به یه قاب عکس روبروم افتاد

روی میز یه قاب عکس بود (چه قاب آشنایی) که گوشه ی قاب رو باروبان

مشکی تزیین کرده  بودند...... جلوی قاب عکس چند شاخه گل بود به

اضافه ی ۲ تا شمع دو طرف قاب.

به عکس قاب خیره شدم.... وای چقدر چشمام می سوزن

نمی تونم بیشتر از چند ثانیه به عکس خیره شم...انگار ساعتها

گریه کردم....چشمام به شدت خستن...

بیشتر دقت می کنم ..باید ببینم صاحب عکس کیه.... خطوط آشنا توچهرش

می بینم ... 

انقدررفت و آمد آدما جلوروم زیاده که نمی تونم درست ببینم.....

 .... صبر کن ببینم...  انگار من این عکسو می شناسم....

یه دفعه چشمم افتاد به گُلای جلوی قاب عکس.....

چند شاخه گل مریم...............................

دوباره به عکس قاب خیره شدم.... کل ماجرا رو فهمیدم.....

من از دست داده بودم....... من یه نفرو از دست داده بودم.......

من .............

من ................... خودمو از دست داده بودم...................

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦  

در جایی که عشق وجود دارد٬ محال سر تسلیم فرود می آورد .

اما جایی هم هست که عشق خودش به محال می رسه.... یعنی چه

جوری بگم.... جایی که دیگه همه چیز محال میشه حتی هویت عشق !

وقتی عشق بین عاشق و معشوق وجود داره  ٬ این معشوقه که نیازمند

عاشقشه

عاشق هویتش به عاشق بودنشه . یعنی چه معشوق باشه چه نباشه

 عاشق عاشقه !

اما اگه عاشق وجود نداشته باشه ٬ معشوق ٬ دیگه معشوق نیست !

 تمنای نیاز عاشقه که عشقش رو در دل معشوق به درک می رسونه . 

   «چو یار ناز نماید شما نیاز کنید »

جایی که عشق خودش به محال می رسه زمانیکه که عاشق عاشقه ٬

باید باشه و هست . آنچه هستش با آنچه باید باشدش یکیه . اما معشوق

سر جاش نیست .

معشوق هست اما به اون درکی که لازمه از عشق ِ عاشق برسه

 نمی رسه ! یعنی چی؟ ببین عاشق اولش عاشق میشه ٬ در یک سطح

معمولی ٬ بعد معشوق با وجود عاشق تازه هویت پیدا می کنه ٬ هر چقدر

عاشق عشق رو به معشوقش عرضه کنه ٬ معشوق هم به همون اندازه

به در ک از عشق دست پیدا می کنه . با  گذشت زمان و نزدیکی ها عشق

 ِ عاشق پربار تر می شه و به همون نسبت هم درک معشوق از عشق

بالاتر می ره و.... تا به جایی می رسه که عاشق عشقشو عرضه می کنه

 اما ...... درک معشوق دیگه به بالاتر از اون حد نمی رسه و عاجز می مونه

عشق ِ عاشق پربار تر میشه ٬ محکم تر می شه ٬ بالاتر می ره ٬ حالا به

جایی می رسه که دیگه برای معشوق قابل درک نیست ...... جایی که

 عشق محال می شه !...

به نظر من اینجا جاییه که عاشق و معشوق باید نابود شن تا فقط عشق

بینشون بمونه ٬ و گرنه اون عشق آلوده به هر بدی و ناپاکی می شه و اون

 عشق برباد رفته است .....


کلمات کلیدی:
 
می ترسم......
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦  

من از رگبار هزیان در تب پاییز می ترسم...

 از این اسطوره های از تهی لبریز .. می ترسم.

به شب تندیس هایی دیدم از تاریخ شمع آجین

به صبح ، وز خواب گرد ِ روح ِ وهم انگیز می ترسم

برایت آنقدر از گزمه های شهر شب گفتم

کزین همسایگان از سایه ی خود نیز می ترسم

حقیقت واژه ی تلخی است در قاموس ناپاکان

من از نقش حقیقت های حلق آویز می ترسم

نمی ترسم از ما و من ، این تاراژ گر مردم

به تاراژ آمدند این ناکسان، برخیز ! می ترسم ....


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦  

من احساس می کنم که در بیرون از این جا .... درندگانی هستند که

می درند!!

 رود هایی هستند که می بلعند و نا بود می کنند.....

و شعله هایی  هستند که می سوزانند ........

من می خواهم بیرون بروم و پیکار کنم !

در را باز کن می خواهم خارج شوم.............


کلمات کلیدی:
 
اسکناس پنج هزار تومانی
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٦  

مطمئناً همه ی شما در جریان توزیع اسکناس 5000 تومانی از ابتدای سال 86 در کشورمون هستید.....

چند روز پیش داشتم این اسکناس رو نگاه می کردم که ببینم پشت و روش چه خبره ؟

... طبق معمول عکس رهبر کبیر انقلاب .... بانک مرکزی جکهوری اسلامی ایران..... امضای رئیس کل و وزیر امور اقتصادی و دارایی ..... عکس نقشه ی ایران و.....

پشت اون یه نوشته ای باعث جلب توجه ام شد..... نوشته بود :

" دانش اگر در ثریا هم باشد ، مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت .    پیامبر اعظم(ص)!! "

با پرس و جو از این و اون فهمیدم این حدیث که از پیامبره ، در قرآن هم ، البته نه در

همه ی قرآن ها ، ( اگر اشتباه نکنم فقط در قرآنی که با ترجمه ی الهی قمشه ای باشه ) در سوره ی محمد بعد از ترجمه ی آخرین آیه ، (آیه 38 )  این حدیث هم کنارش گفته شده ...

 

" دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت  "

" پیامبر اعظم "

نظرتون در مورد این موضوع چیه ؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥  

آدم ها به سه گونه دعا می کنند :‌

۱/ خدایا  ؛‌ مرا بکش و گرنه خواهم پوسید!

۲/ خدایا ؛ مرا زیاد نکش چرا که از هم گسیخته می شوم !

۳/ خدایا ؛ مرا تا آنجا که ممکن است بکش ٬‌ ولو اینکه از هم گسیخته شوم !

 شما فکر می کنید جزو کدام دسته هستید ؟ چرا؟


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥  

دکمه های کنده ٬     اعتصاب خنده

یک شکنجه در کنج   ٬ ضربه ی کشنده

پله های تاریک   ٬ منطق عفونی

روی میز تحریر ٬ استکان خونی

یک چراغ روشن   ٬  روی کتف دیوار

گردن شب من  ٬ زیر تیغ انکار


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥  

....وقتی به اندیشه می رسیم ٬ منم که آن را ادامه می دهم  ٬ می گسترمش . من وجود دارم

می اندیشم که وجود دارم . اوه ٬ این احساس وجود داشتن چه مارپیچ دورودرازی است - و من آن را می گسترم ٬ آهسته آهسته ..... ای کاش می توانستم خودم را از اندیشیدن باز دارم ! می کوشم ٬ موفق می شوم : می اندیشم که نمی خواهم بیندیشم ! نباید بیندیشم که نمی خواهم بیندیشم . زیرا این همچنان یک اندیشه است . آیا هرگز پایانی بر آن نیست ؟

اندیشه ی من ٬ خود من است : برای همین است که نمی توانم واایستم . من به وسیله ی آنچه می اندیشم وجود دارم.....و نمی توانم خودم را از اندیشیدن باز دارم . در همین لحظه - چه ترسناک است - اگر وجودم به این سبب است که از وجود داشتن دلزده ام !!

منم ٬ منم که خودم را از نیستی که خواهانشم بیرون می کشم : نفرت و بیزاری از وجود داشتن هم شیوه ایی است برای واداشتنم به وجود داشتن ٬ به فرو بردنم به درون وجود . اندیشه ها مانند سرگیجه ای از پشتم زاده می شوند ٬ احساسشان می کنم که پشت سرم زاده می شوند ..... اگر راه بدهم ٬می آیند اینجا در جلو ٬ میان چشمهایم - و من همچنان راه می دهم ٬ اندیشه می بالد ٬ می بالد و عظیم فرا می آید . یکسره پُرم می کند و وجودم را نو می گرداند .

برگرفته از کتاب تهوع- ژان پل سارتر


کلمات کلیدی: