گفت این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آنروز که این گنبد مینا می کرد
صدای غم انگیز ساز ..... سکوت..... شیشه ی بخار گرفته ......... سرمای
اتاق .......... لرزش دستام......
صدای ناظری ...........
"یک شب آتش در نیستانی فتاد.........
سکوت...... یه قلب بی قرار .........دوتا دست سرد و لرزون ...... سوز سرمای
شهر......
برف پراکنده و گهگاهی که اطراف تیر چراغ برق کاملاً معلوم می شه.......
قطرات ریز و سرگردون برف..... منو یاد دل آشفته ام می اندازه .....
" به تو گفتم حذر از عشق ندانم....
محبوب پاییزی ات ، تو سرمای زمستون.........دستای گرمتو می خواد !
عشق زمستونی ِ من......... با برق نگاهت....... خیره ام کن!
"..............دو سرگردان بی حاصل ........
من از افسون چشمت مست و ........
تو سرمای زمستون پا توی این دنیا گذاشتی ... چه فصل قشنگی.......
سرما........سوز .... برف ....ها کردن دست...... سوز..... برف........ گرمای
بخاری..... عشق ....
سرمای بیرون........ گرمای درون..... سرمای بین آدما........... گرمای تو قلب
عاشق......
وقتی به دنیا اومدی گریه کردی..... مثل همه ی آدما ..... اما نه ! نه مثل همه ی
آدما !
و می دونم چرا..... چرا تو جور دیگه ای گریه می کردی.....
■
گریه بسّه ! چشمای قشنگتو باز کن....... ببین.... با چشمات ... حس کن .......
با قلبت ...
اما نه همه چیزو ..... این دنیا پر از زشتی هاست ......
تو حق داری فقط اونایی روبا قلبت حس کنی که مطمئنی قشنگن !
■
کاش الان کنارت بودم.... دستت تو دستم بود.... تا می دیدی و حس می کردی- با تمام
وجودت- که با تمام وجودم .... دوسِت دارم....
" اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم.........................
دوست دارم زود تر این لحظات انتظار بگذره .... لحظات سردر گم وسرد و
بی کس .......
زودتر بیا........ زودتر بیای تا توی چشمات زل بزنم .....
بیا تا ببینم که " عشق جاویدان من " داره بهم لبخند می زنه ....
بیای و با همه وجود تو آغوشم بگیرمت و بهت بگم.............
" تولدت مبارک"
